

باز همان حكايت هميشگي!
پيش از آنكه باخبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود.
آي...
اي دريغ و حسرت هميشگي!
ناگهان چقدر زود دير مي شود
دیشب ندیدی که چه محشر کردم
با اشک تمام کوچه را تر کردم
دیشب که سکوت دق مرگم می کرد
وابسته گی ام را به تو عادت کردم

دلم بی تاب شده واسه دیدار رخ یار

ای خدا کی می رسه لحظه ی دیدار


بگیرم در بغل او را به گرمی
بوسه زنم بر گونه هایش
بگویم برایش از غم دوری
بگویم که دگر تنهام نذاره
دگر طاقت دوریشو ندارم
بماند پیش من تا جان در بدن هست
یا که من را ببرد هر جا که او هست
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

لبخند زد بر چهره ام اما نمی دانم چرا؟
لبخند او ساده نبود لرزاند سرتا پای من



